بعد از عینک فروشی آ ای پ به سمت پارک چمران رفتیم. کمی آنجا باهم گپ زدیم و من در دلم از او ناراحت بودم اما نمیخواستم چیزی بگویم. اه. چقدر من آدم گهی هستم. لعنت به من که همیشه اینقدر سکوت میکنم... تا اینکه در تاکسی که به سمت کافه لند بودیم، نسیم عطایی(همکار اسنپ ش) با او تماس گرفت و گفت که یکی دوساعت زودتر سر شیفتش حاضر شود چون کار خیلی زیاد است! سامانم با رویی گشاده قبول کرد و من در دلم واقعا ناراحت شدم. در حال پیاده روی به سمت خیابان بزرگمهر و در اوج خنده بودیم که گفت باید زودتر برویم چون کم کم دراد دیرش میشود. من نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم و با بغض و چشمانی خیس گفتم که پس من چی؟! و سامانم سعی در حرف زدن راجع به انسانیت و اخلاق بود و من در کتم نمیرفت حرفای او. نهایتا حرفای او را پذیرفتم و او قول اد جبران کند اما کل دنیا با آن یکساعت بیشتر ماندنش برای جبران نمیشد....
جمعه همراه باقی همکارانش به کردان رفت و شب با من تماس گرفت و معذرت خواهی کرد. من در آن روزها به این فکر کردم که آدمی چقدر تنهاست و چقدر هرکس باید فقط و فقط به خودش و خدای خودش تکیه کند. واقع نمیشود روی هیچکسی حساب باز کرد...
امشب سامانم برای جبران و دلش، امد پیشم. اما من خیلی آرام تر از قبل بودم گرچه با او صاف شده بودم اما در دلم میگفتم محبتش به من هم شل شده... او واست مرا ببوسد و من نگذاشتم و این موضوع سرآغاز گله شد و شکایت...
دلم گرفته از همه چیز
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 0:1  توسط |
برچسب: اردیبهشت,
نویسنده: یوسف کریمیپور