خرید بک لینک
امروز برای سامانم همان روز بزرگش بود. همان روزی که سالها در پی ش بود و به قول خودش امروز استارتش خورد. 21 دی ماه 1395! روز پایان ارشدش و تاییدیه ورودش به بخش آی تی. با جان و دل خوشحال شدم و از خدا کلی تشکر کردم به خاظر این همه اتفاق خوب به خاطر اینکه انشالله هر دو درس این ترمش پاس میشود و میخواهد در راهی قدم بردارد که دوست دارد. اما.... اما باز هم دعوایمان شد سر اینکه تو چرا لحظه شادی مرا به گند کشیدی و فقط از نشدن و بیشتر تلاش کردن میگویی و سامانم ادعا دارد که فعلا «خواستن» را صرف کرده! قبولی ش در دانشگاه بهشتی، پیش بردن کار و پس انداز کردن پول، و پذیرفته شدنش در آی تی. به قول خودش همه این کارها را به صورت موازی پیش بردن، محال است اما من توانستم.

من هم واقعا برای او خوشحال شدم و هدف بدی از بیان آن جمله نداشتم اما واکنش بچه گانه او در برابر من این بود که «خودت چی هستی؟ تو اصلا بلدی فکر کنی؟ تو چقد مفیدی؟ و ...» من واقعا آزردم از او.

تصمیم این است که معمولی تر باشم. مثل خود او. خونسرد در برابر همه چیز. من زیادی برای او مایه گذاشتم و صبوری کردم. چقدر من غمخوار او بودم و او چقدر...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت 23:58&nbsp توسط |

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 2:26

صفحه بندی