امشب با سامانم سر هدیه یلدا دعوایمان شد. او رنجید از من که برای یلدای امسال حتی همان کارت های دست ساز خودم را نیز هدیه ندادم! اما واقعیت امر این است که من وقتی بی ذوق بودن او را دیدم در مقابل این کارت ها، احساس کردم چه کار چیپ و مسخره ای میکنم من آن هم با این همه ذوق!!!
با این اوصاف، امروز در شرکت که بودم عکس یه کارت پستال طور را برای ایمیلم ارسال کردم تا امشب برای او این کارت را بسازم اما دعوایمان شد و او گفت که نه من هدیه میخواستم از تو نه میخواهم! فقط میخواستم امتحانت کنم!! و من هم گفتم من هم تلافی کلیت این رفتار زشت تو را حتما جبران میکنم. اما در دلم گفتم که برای عید نوروز همان ساعت کومونو و همین کارت پستال را برایش هدیه میکنم. خب من ماهیانه کلی پس انداز میکنم تا بتوانیم به امید خدا در سال جدید ماشین بخریم! اما او انگار نمیبیند.
خدایا. تنها امیدم و یاورم در زندگی تو هستی. از تو میخواهم که وسیله خیر و برکت را در زندگی ما بیشتر از چیزی که اکنون به ما عطا کردی، عطا فرمایی تا ما نیز زندگی خود را شروع کنیم.
خدایا لاو یو مااااچ:*
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 23:33  توسط |
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمیپور