خرید بک لینک
بهمن ماه بود که تارگت گذاشتیم که در سال جدید ماشین بخریم. لازمه رسیدن به این تارگت این بود که وعده کردیم هرکدام از ما هرچه عیدی گرفت از سرکار ش را در بانک بگذارد تا به ده میلیون برسد که بتوانیم وام بگیریم و بعد از ماشین. امشب سامانم گفت که نمیتوواند تمام عیدی ش را بگذارد و از آن 6 تومنی که من جمع کرده ام بگذاریم برای پر کردن ده تومن. من هم با استدلال و دلیل منطقی طبق کانتکست خانواده ای که در آن قرار دارم گفتم که این کار ممکن نیست و نمیتوانم این کار را بکنم تا اینکه باهم دعوا کردیم و به این نقطه رسیدیم که سامانم از یک کلمه زشت استفاده کرد و من هم خداحافظی کردم ولی او جواب نداد و قطع کردیم.

دارم به این فکر میکنم که گویی ما نمیتوانیم با هم سر مسائل مالی هیچچچچچ وقت سازش کنیم. درحالیکه دو هفته پیش نیز صحبت کردیم و به نتیجه رسیدیم اما بازهم همان آش و کاسه...

به نظر او مدیریت ندارد و خیلییی راحت پول خرج میکند و برایش مهم نیست که چه زمانی مالک چه چیزی شویم و زیاد از حد «درحال» زندگی میکند.

چند وقتی است فکر میکنم وارد رابطه شدن با یک پسر حداقل 4سال بزرگتر امنیت و آرامش بیشتری دارد و اینکه فکر میکنم انرژی من در این رابطه کنونی در حال هدر شدن است! چه انرژی که برای شاد زیستن و حیات رابطه میگذارم چه انرژی سیو کردن پول و ... .

علی رغم مهمونی دیشب سحر و خوش گذشتن نسبی و فیلم دیدن و ...؛ غمگینم:(

+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند ۱۳۹۵ساعت 23:8&nbsp توسط |

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی‌پور تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 2:26

صفحه بندی