یکی از نقاط قوت رابطه ما، کودک درون ماست. کودک من بیشتر فعال است و پر انرژی تر. همین رابطه را نگه داشته و خیلی جاها به داد ما رسیده. همین کودک درون چقدر سرکش است و وقتی دلتنگ میشود مانند گلی پژمرده میشود و بی حوصله ای که سکوت میکند فقط. البته که غر هم زیاد میزند!
من همکار شغلی سامانم شدم. اما در آفیس های جداگانه. وای که چقدر بیشتر او را شناختم در محیط کار و اخلاق حرفه ای... اتفاقات دیگری هم افتاد که ماندنم با این آدم را بیش از پیش قوی کرد...
و آخرین نکته را نیز بگویم که، برای اولین بار در آخرین جمعه پاییز چنان گریستم که احساس کردم سکته میکنم و میمیرم... از شنیدن جمله ای از دهان سامانم که اگر من نبودم و در قبال من مسئولیتی نداشت ابایی از مردن و مرگ نداشت:(((((( من با این جمله، پاشیدم و به معنای واقعی کلمه ناراحت شدم و حتی روز بعد مرا نیز تحت تاثیر قرار داد و نمیتوانستم آن را هضم کنم و مدام گریه میکردم...
امروز هم کلی خوش گذشت در خانه زرتشت شرقی:قلب
سامانم فردا دفاع پروپوزال دارد در قالب سمینار. تا اواسط دی ماه امتحانتش تمام میشود به امید خدا و بعد از آن باید برای کلاس های برنامه نویسی آماده شود.
سعی میکنم خیلی خیلی زود اینجا را آپدیت کنم.
به جان، دوست میدارم اینجا رو.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۹۵ساعت 0:57  توسط |
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمیپور